عمره؟.... عمراً !!!

دو سال پیش همین حدودا رفتم سفر عمره. (دو تا پست هم درباره اش نوشتم)

وقتی از پله های هواپیما پیاده می شدم در فرودگاه جده و هُرم گرما اولین پدیده ای بود که به استقبالمان می آمد سخت کنجکاو بودم ببینم این سعودی های فلان فلان شده ای که همه جا وصف پلیدی و پلشتی شان را می شنیدم می خواهند با ما چطور برخورد کنند؟

سوار اتوبوس شدیم تا به ترمینال برویم، من وسط های ماشین ایستاده بودم و راننده داخل یک کابین شیشه ای بود. هنوز مسافرها کامل سوار نشده بودند که تو آینه ای که روی شیشه جلو وصل شده بود صورت اولین سعودی که همون راننده بود رو دیدم. پسر سیاه پوست جوونی بود با ریشهای بن لادنی فرفری. شبیه همین داعشی های الان. لحظه ای بعد نگاهمون در هم گره خورد. بی درنگ خندید. خنده ای بسیار پر انرژی و مهربون، از اون آدم های پر جوش و خروش بود، با حرکات دست سعی میکرد سلام و احوالپرسی بکنه، من که جا خورده بودم از این همه صمیمیت به مادرم نشونش دادم، بعد دستش رو شبیه حالت قنوت توی نماز کرد و آسمان را نشان داد. انگار میخواست بگه من رو دعا کن! چند دقیقه بعد موقع پیاده شدن دوباره کلی انرژی خوب به ما داد.

انگار نیک می دانست اولین برخورد خوب با یک مهمان چقدر شیرین است.

ترمینال خیلی خلوت بود و در عرض کمتر از 15 دقیقه همه کارهای گذرنامه و تحویل بار تمام شد و برخورد پلیس های گذرنامه و شرطه ها هیچ مشکلی نداشت و من همچنان منتظر رسیدن به غول مرحله آخر و آن برخورد توهین آمیز معروف بودم.

داشتیم چمدان ها را تلو تلو خوران می کشیدیم به سمت اتوبوس های کاروان که صدایی رسا با لهجه عربی از پشت سر صدایم کرد "حاجی!... حاجی!" از حرکت ایستادم و برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، مردی بلند قد و خوش سیما که لباسی شبیه خلبان ها پوشیده بود و انگار از کارمند های فرودگاه بود با دستش چرخ های ترولی را نشانم داد که گوشه سالن توی همدیگر جمعشان کرده بودند.

همه ساک ها روی یک چرخ جا گرفت، بقیه هم پشت سر من آمدند و چرخ برداشتند.

در طول سفر هم یک صبح تا شب تنهایی رفتم شهر جده و بیشتر شهر را گشتم و چقدر از پلیس ها راهنمایی گرفتم حتی ظهر را رفتم روبروی وزارت خارجه عربستان در یک مسجد دو ساعتی خوابیدم و موقعی که برگشتم تهران فهمیدم ویزای زیارتی ایرانی ها فقط در مکه و مدینه اعتبار داشته اما همه آنها با اینکه ایرانی بودنم را می فهمیدند هرگز تذکر هم ندادند!

و تجربه های فروان دیگری از برخورد با مردمی که تا قبل از آن سفر نگاه کاملا متفاوتی داشتم نسبت به آنها و حقیقتش را بخواهید این قسمت مردم شناسی سفر خیلی برایم جذاب تر بود تا آن قسمت های زیارتی...


 

آن دو بیمار جنسی که در فرودگاه جده آن کارها را کردند چند ساعت بعد توسط رییس فرودگاه شناسایی شدند و بسرعت ماموران پزشکی قانونی آمدند و پسرهای ایرانی را معاینه کردند و مسولین سعودی فرودگاه کلی معذرت خواهی کردند که البته ایرانی ها گفتند اجازه نمی دهند قضیه به این راحتی فیصله پیدا کند، متهمین اعزام به دادگاه شدند حتی یک جلسه دادگاه برگزار شده ، دیروز هم گفتند به اشد مجازات خواهند رسید آن هم اجرای حکم حتما با حضور خانواده پسرهای ایرانی انجام خواهد شد...

ولی بعضی ها هنوز دلواپس اند.

 

زمان: 2015-06-06 11:52:09

حکم

تو یکی از این سایت های دانلود داشتم دنبال یک آنتی ویروس بدرد بخور می گشتم که چشمم خورد به اپلیکیشن حکم! یهو پرتاب شدم به شب های خوابگاه و بازی هایی که با ورق های رنگ و رو رفته روی موکت های زبر می کردیم، شب هایی طولانی تر از یلدا های الکی این سالها.

بازی رو نصب کردم. انتخاب حاکم و حکم کردن و بریدن و بریده شدن آس با یک خال دیگر و کت شدن حاکم و ... خیلی لذت بخش بود. در همه مراحل بازی یاد تیکه کلام های بچه های اتاقمون می افتادم و نا خوداگاه تو هر پوزیشن جمله مرتبط که خیلی هم مودبانه نبود به زبانم می آمد و با خودم می خندیدم.

اما چیزی که کم کم خنده را از لبم ربود این بود که شریک بازی ام که همانا توسط پردازنده گوشی راهبری میشد و در مقابل کارت هایی که من می انداختم، کارت می انداخت اشتباه های فاحشی میکرد. یعنی قانون بازی را بدرستی اجرا میکرد اما از روی رفتار من متوجه نمیشد که باید از چه خال یا شماره ای استفاده کند.

اول فکر کردم برنامه نویس این گیم آدم نا واردی بوده و نمیدانسته چطور باید تعریف کند بازی را. اما بیشتر که دقت کردم متوجه شدم این فقط ذهن انسان است که می تواند همزمان که یک منطق کلی را قبول می کند، منطق دومی را هم پیاده کند که ممکن است در تضاد با اولی باشد.

کامپیوتر درک نمی کند که همیشه لازم نیست قوی ترین کارت را روی زمین بیاندازی حتی اگر قاعده پیروز شدن داشتن کارت های قوی باشد! گاهی باید با کارت های ضعیف تظاهر کنی ، گاهی باید با رفتارهای غیر معمول به شریکت پیام هایی بدهی تا او بفهمد چه کارتهایی داری و چه کارت هایی در دست نداری و خلاصه هزار تا نکته که اینها را نمیشود با منطق های برنامه نویسی برای ذهن خطی کامپیوتر توضیح داد. این فقط ذهن آدمیزاد است که قواعد متضاد را در هم ترکیب می کند تا بتواند نتیجه بگیرد و کامپیوتر هر چقدر هم سریع و دقیق و خستگی ناپذیر باشد هرگز خلاق نیست!

چقدر ما انسانها پیچیده هستیم! این پیچیده بودن هم مایوس می کند هم امیدوار. مایوس می شوی وقتی احساس میکنی دنیا سرشار از این پیچیدگی های ناجوانمردانه است ، دنیا پر از هدف هایی است که برای تحقق آنها بارها و بارها تو را خواهند پیچاند...

و امیدوار کننده است وقتی می فهمی تو هم صاحب یکی از این ذهن های پیچیده هستی! میتوان با توکل بر این ذهن گره ها را باز کرد.

قدرت ذهن یکی از توانایی هایی است که هیچکس نمی تواند از ما بدزد و محدودیتی برای زیاد کردن آن هم وجود ندارد. سخت ترین معما ها را با کلد ذهن می شود حل کرد، هر چند آنهایی که قدر ذهن و تفکرات را می دانند در اقلیت اند.


 بین همه پیام های تبریکی که امسال دیدم و خواندم، یک نفر درباره "خلق کردن یک سال خوب" نوشته بود. بر عکس همه تبریکات نوروزی که بطور بسیار منفعلانه ای آرزوی در پیش بودن و رخ دادن و تجربه کردن و حادث گشتن سالی خوب را داشتند، این یکی از عبارت "خلق کردن" استفاده کرده بود که بنظرم خیلی زیبا بود.

امیدوارم سال زیبایی را برای خودتان خلق کنید

 

زمان: 2015-06-06 11:52:10

جوشش

مواقعی در زندگی هست که ما خبری را می شنویم یا اتفاقی را تجربه میکنیم که بدجوری ناراحت می شویم، اگر بگم دچار احساس کمبود می شویم هم اشتباه نگفتم. حتی احساس حسادت هم بگم باز اشتباه نگفتم، اصلا بهترین توصیف این نوع ناراحتی همان احساس حقارت است.

آنقدر این کلمات حقارت و کمبود و حسادت را بعنوان توهین و تخریب آدمها استفاده کرده ایم که جرات نمی کنیم به راحتی درباره خودمان بکار ببندیم. (اصلا من چرا شما را دارم با خودم جمع می کنم؟) اینطور نیست که همه توصیف های بد برای آدمهای بد است.

بعضی وقتها این احساس های خاکستری زمینه رشد ما هم می شوند. یک چیزی شبیه آدرنالین در مغز آدم (مثلا!) ترشح میشود که یهو بخودت میای می بینی تمام وجودت سرشار از خواستن است و میخوای کارستان کنی.

معمولا آدمهای کامیاب آدمهای حسودی هم هستند، البته در تعالیم دینی ما فراوان به خدمت حسودان رسیدگی شده و حملات سنگینی به آنها شده اما بنظرم کمی حسودی لازم است برای پیشرفت در زندگی.

راستش را بخواهید امروز از آن روزهایی بود همه چیزهایی که تا حالا گفتم برای خودم اتفاق افتاد. خیلی مهم است که قدر این شرایط را بدانم و جوشش این خواستن را طوری صیانت کنم که دچار خشکسالی اراده نشوم.

خوشحالم که این حس در روزهای آخر اسفند به سراغم آمده. امیدوارم همان اوایل سال 94 بیایم و این مطلب را یادتان بیاندازم.


 

در همین راستا این آهنگ خاطره انگیز داریوش را هم گوش کنید.

زمان: 2015-06-06 11:52:12

روز عشاق مبارک باد

نزدیک سه ماه است که پدر رفته استرالیا ،البته یک هفته دیگه داره میاد. بقول دوستی که اسمش رو گذاشته بود "فرصت تنهایی" چقدر زود گذشت. یک مقدار نگران شدم از خودم. اینکه تنهایی چقدر خوش میگذره! البته تنهایی محدود با نوع نامحدودش خیلی فرق میکنه.

تو این مدت خیلی هم بیکار نبودم. نقاش ها آمدند خانه را رنگ کردند، دیگر خودتان حساب کنید تنهایی اینهمه اثاث رو جابجا کردن و خاک و خل جمع کردن و همزمان سه تا آدم دیگه رو وسط اون اوضاع سیر کردن و دو ساعت یکبار چایی ترکی سرو کردن چه بلایی سر نشیمن گاه آدم میاره!

مبلها هم یک ماه است در تعمیرگاه بستری شدند، خدا سر و کار آدم رو با این مبلسازها نندازه ! یکسری کارهای ابتکاری هم شروع کردم. مثلا رنگ طلایی درست کردم (بله درست کردم ، چقدر هم لذت بخش است ترکیب مواد رنگی و بو راه انداختن و رنگی شدن دست و بال آدم!) میگفتم، رنگ طلایی درست کردم و همه اون دیوارکوب های قدیمی و آباژورها و قاب های چوبی و دستگیره در اتاق ها و خلاصه کلی جای ریز و درشت را طلایی کردم. و این رنگ طلایی عجب رنگ سحرآمیزی است.

توی رنگ فروشی که رفته بودم چندتا خانم و دختر کم سن و سال دیدم که مثل مانتو فروشی دارند دنبال رنگ های مورد علاقه میگردند و کاتالوگ ها را ورق میزنند، جالب اینجا بود که همگی خودشان دست به قلم بودند و داشتند در آخرین روزهای سال محیط زندگی شان را خوش رنگ می کردند. خود مغازه دار هم از یک خانم خیلی خوشرو و پرحوصله کمک گرفته بود که ریزه کاری های رنگ سازی و هارمونی رنگ را توضیح میداد. کلی سر شوق اومدم تو اون مغازه . اول اینکه دخترها هم آمده اند توی گود اینطور کارها و بعد اینکه دوره رنگ های کسل کننده کرم و استخونی رو به پایان است خوشبختانه .

کلی آت آشغال دور ریختم و جای کلی وسایل رو تغییر دادم. همش یاد رهنمودهای وبلاگ "لذت کمتر داشتن" می افتم ولی افسوس که اختیار همه چیر با من نیست و می دانم آدمها وقتی پیر می شوند خیلی بیشتر به وسایل قدیمی شان دلبستگی پیدا می کنند و دلم نمی آید به راحتی بقیه چیز ها را هم دور بریزم :))

بعد رفتم لاله زار کلی لامپ ال ای دی و حباب جات خریدم و دارم سیم میکشم و نور پردازی میکنم، یک جورهایی این خونه بدون وسایل به دلم نشسته و دوست ندارم حالا حالا ها شکل اصلی خودش رو بگیره.

یک کشف جدیدی هم کردم بنام جوهر نمک! عجب ترکیب معرکه ای است! هر جایی که کثیف است و با هیچ چیز تمیز نمی شود، این اسید عزیز را روی سرش خالی میکنی و آش با جاش محو می شود! طرف پای تلفن میگفت یک میلیون میگیریم بیاییم موزایک های حیاط رو ساب بزنیم، بعد حساب کردم یک کارگر با چهار تا گالن جوهر نمک همین کار رو واسم میکنه! البته خونه پرش با هشتاد تومن.

یک وقتهایی هم دچار یاس فلسفی میشم و با خودم میگم اصلا هدف از اینهمه تمیز کاری و بازسازی چند تا اتاق چیه واقعا؟ مثلا فردا یک زلزله یا آتیش سوزی بشه یعنی من تموم شدم؟ بعد فکر میکنم اینها هم پیش نیاد، بقول عرفا : آمده ایم که برویم! در حقیقت آخر همه چیز غم انگیزه اما وسطش میتونه خوب باشه. مثل همه عشق ها که وسطشون خوبه و امروز روز جهانی عشاق بود.

عشق یعنی اینکه برای هدفی که ممکنه بهش نرسیم مبارزه کنیم و از اون تلاش لذت ببریم. نه اینکه فقط دو تا لب رو به هم بچسبونیم و دروغ های شاخ دار درباره علایقمون به هم غالب کنیم.

روز عشاق مبارک باد.

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم
زمان: 2015-06-06 11:52:14

فرشته عدالت

بعد از یکسال از آگاهی زنگ زدند، یک شماره 4 رقمی روی گوشی افتاد و صدایی از آن طرف خط گفت "ستوان فلانی هستم از پایگاه چندم آگاهی" میگفت دزد گوشی تان را پیدا کردیم. گفتم خب گوشی را که پیدا نکرده اید چه فایده؟ گفت شما بیایید اینجا برایتان توضیح میدهم. روزنه امید ناگهان می درخشد.

توی اتاقی که یک دختر معتاد را با دستبند بسته بودند به صندلی و درد خماری داشت دیوانه اش میکرد ستوان فلانی چندتا کاغذ و امضاء و شرح ازم گرفت و وعده داد تا خسارتت را ندهد آزاد نمی شود. میگفت خود سارق پرونده ها را خوانده و به سرقت اعتراف کرده .همکارش هم داشت میگفت به این دختر اعتنا نکنید، از اون دزد های عوضی است، سی تا لپ تاپ از خونه اش پیدا کردیم.

احساس امنیت به آدم دست میدهد وقتی میفهمد حتی بعد از یکسال دزد پیدا می شود و پلیس پرونده را به این راحتی از سر خودش باز نمی کند. شب قبل باران خوبی آمده و تهران پاک و براق است، جای پارک هم مثل معجزه پیدا می شود امروز برایم. زندگی زیباست.

هفته بعد میرویم داسرای سه راه آذری، کنار کارخانه آرد. فوج فوج قاتل و دزد می آورند. لباسهای زندانی ها را عوض کرده اند و آدم یاد دالتونهای کارتون لوک خوش شانس می افتد. پشت در اتاق بازپرسی چند نفری جمع شده ایم و خاطرات سرقت را با هم مرور می کنیم، همه خوشحال که عدالت دارد اجرا میشود. دزد را می آورند جوانی کوتاه قد که تنومند بنظر می آید، با اعتماد بنفس و روحیه عالی. همیشه از دیدن قیافه دزد ها تعجب میکنم. ساده تر از کهن الگویی که ما از دزد در ذهن خود ساخته ایم بنظر می آید.

بازپرس با احترام و متانت از همه ما سوال میکند و با دقت در برگه های مخصوص قید میکند، آدرس تلفن و همه چیز خلاصه. قرار است نامه بدهند برای روز دادگاه خبرمان کنند. موقع بیرون آمدن صدایم را آهسته میکنم می پرسم: درست است که می گویند این دزدها را بعد از مدتی آزاد می کنند؟ بازپرس هم با صلابت می گوید؛ تا رضایت شما را جلب نکند آزاد نخواهد شد!

سه هفته از روز دادسرا گذشته و خبری نشده هنوز. دوباره شماره چهار رقمی روی گوشی می افتد، ستوان فلانی است از پایگاه چندم آگاهی. با هیجان بله بله می گویم تا از توضیحات کلیشه ای برسد به جان کلام. قاضی تشخیص داده این متهم بی گناه است و الان آزاد شده. میگم مگر نگفتید خودش قبول کرده سرقت رو؟ صدای شلوغی مترو نمی گذارد حرفش را بفهمم فقط آنجایش را می شنوم که می گوید دستگاه قضائی است دیگر....

از مترو بیرون می آیم و هوا عجیب آلوده است. آلوده تر از همیشه.یاد توصیه دوستان می افتم که می گفتند بیخود وقتت را تلف نکن از این ماجرا چیزی نصیبت نمیشه و من با اطمینان میگفتم: اما افسر آگاهی گفته تا خسارت ندهد آزاد نمی شود، بازپرس هم همین را گفته حتی! حداقل چند سال آنجا می ماند و چند تا گوشی کمتر دزدیده می شوند!

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی
زمان: 2015-06-06 11:52:15

پیک صبا

در یک سخنرانی پر مخاطب چهارصد نفر تمام حواسشان را داده اند به متکلم، یهو صدای ربنای شجریان از موبایلی بلند میشه. ده ثانیه می گذرد، صدا قطع نمیشود و امتداد دارد. این ثانیه ها خیلی طولانی هستند ، صدا قطع شد ولی چند دقیقه بعد اینبار صدای اذان موذن زاده در سالن طنین انداخت باز هم از سمت همان موبایل ....و همه آنهایی که ساکت تکیه داده اند به صندلی هایشان تا درباره مفهوم زندگی از نظرگاه مولانا حرف های جدیدی بشنوند به این فکر می کنند که این بابا چرا صدا را قطع نمی کند؟

شاید من تنها کسی بودم  که در آن سالن صاحب موبایل را درک می کردم و می دانستم چه بلایی سرش آمده!

یک اپلیکشنی هست فکر کنم اسمش هم "پیک صبا" باشه. کارش این است که کلی امکانات غیر قابل تصور دارد برای اینکه قبل و بعد از اذان نوا هایی مثل همین ربنا و اذان هایی با صداهای متنوع پخش کند، خلاصه کمک می کند که کسی نماز را فراموش نکند.

ماه رمضون بود که ما تبلیغ این اپ را دیدیم و با خودمان گفتیم چقدر خوب است که این ماسماسک ها در خدمت دینداری هم هستند و فقط فسق و فجور ترویج نمی کنند! خلاصه با قلبی مطمئن آن را نصب کردیم. اولش تنظیمات جور واجور برنامه را جدی نگرفتم که بیست جور حالت رو فرض کرده بود که مثلا برای اذان صبح چه تشریفاتی باشد و اذان مغرب چطور باشد ؟ ما هم همه را فعال کردیم که حسابی مقرب درگاه ازلی شویم.

چند روزی باهاش درگیر بودیم، کچل کرده بود ما رو، راه و بی راه صدایش بلند میشد. هر چقدر غیر فعال میکردم فایده نداشت. تا اینکه رمضان گذشت و ما دلمان نمی آمد پاکش کنیم بخاطر جنبه هدایتگری اش... همین حین ما با یک نفر آشنا شدیم و فیلم مزخرف آقای افخمی بهانه ای شد که یک دِیت باهاش بگذاریم. مثل همیشه فیلم که شروع شد موبایل رو سایلنت کردم (حتی بدون ویبره) و شروع کردیم به پاپ کورن خوردن و مزه ریختن روی دیالوگ های لوس فیلم که یهو وسط فیلم اپلیکیشن عزیز همین ربنای شجریان رو تا جایی که جون داشت در سالن طنین انداز کرد، حالا مگه قطع میشد صداش؟ هر دکمه ای که میزدم بی فایده بود، آدم های فیلم های کمدی هم مثل آدمهای جلسه مولانا نیستند که تو دلشون متاسف شوند، فحش بود که از پشت سر می بارید. تا بالاخره ساکت شد.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که شروع کرد به اذان گفتن .... دوباره همون داستان تکرار شد، فحش و اذان در هم آمیخته بود و من فقط تونستم گوشی رو خاموش کنم. قسمت تراژیک ماجرا این بود که من قبلا با اون دختر توی یکی از گفتگو هایم وقتی بحث به دین و مذهب رسیده بود و از من پرسیده بود "نکنه مذهبی هستی؟" من هم با اعتماد بنفس گفته بودم "نه بابا"

چیزی که بیشتر از همه اون غرغر ها و احساس بی فرهنگ جلوه کردن من رو ناراحت کرد نگاه متعجب اون دختر توی تاریکی به آدمی بود که میگفت مذهبی نیست ولی گوشی موبایلش چیز دیگری می گوید. احساس دروغگو جلوه کردن در حالی که خودت را آدم بیزار از دروغ می دانی اما مصلحت اندیشی از تو یک دروغگوی مضحک ساخته است از آن احساساتی است که هیچ وقت فراموش نمی شود. آن رابطه بعد از همان فیلم با یک خداحافظی مصنوعی تقریبا تموم شد و برگشت به سطح جوک های وایبری ، اما درس خوبی بود که حتی برای نگه داشتن کسی که دوستش داری هم نباید دروغ بگویی.

دقایق زیادی از سخنرانی استاد ملکیان درباره معناداری یا معنادهی زندگی را از دست دادم چون آن صدای ربنا من را از جلسه به جای دیگری برده بود. توی راه برگشت با دوستان وقتی هرکسی تصویر ذهنی اش از معنای زندگی را میگفت من همین ماجرا را با تم طنز تعریف کردم و همه با صدای بلند خندیدیم. اما واقعا دیروز فرصت خوبی بود که بیشتر به آن روز فکر کنم.

آقای ملکیان از مولانا نقل می کرد که برای رسیدن به معنای زندگی باید در خودتان تا آنجا که می توانید عمیق شوید.  

پ.ن 1: فایل صوتی سخنرانی فوق در سایت نیلوفر قرار گرفته که می توانید از اینجا دانلود کنید

پ.ن 2: اشتباهی کامنت ها را غیر فعال کرده بودم، خواستم بگم اشتباه شده و من هم مثل دولت فرانسه به آزادی بیان اعتقاد دارم!

 

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد
زمان: 2015-06-06 11:52:17

میتی کومان

محال است شما در پمپ بنزین پشت یک ماشین توفق کنید و شاهد این صحنه اعصاب خرد کن نباشید که چند دقیقه بعد یک ماشین دیگه سرخوشانه بیاید در صف کنارتان بایستد و دو سوت راه باز شود و زود تر از شما باک را پر کند و برود و شما همچنان پشت یک راننده پَـــــپِــــــــِه مانده اید که برای اولین بار در عمرش آمده بنزین بزند و کیف پولش را گم کرده و ....

حالا در این لحظه یکی از خانم های میان سال بزک کرده را ببینید که یک کلاف قبض رسید کمک به یک موسسه خیریه در دست دارد و یک کارت شناسایی پرس شده گنده هم گرفته دست دیگرش که خیالتان تخت شود همه چیز قانونی و واقعی پیش خواهد رفت و این خانم هم کاملا فی سبیل الله بین ماشین ها تاب می خورد تا برای مثلا نابینایان کرج کمک جمع کند و داستان تکراری که همه از حفظیم.

حالا این خانم آمده کنار ماشین ایستاده و من با خشم دارم راننده پپه جلویم را نگاه می کنم. خانم با نوک انگشت اشاره دو تا ضربه به شیشه میزند و با دست اشاره میکند که شیشه را بده پایین. من هم بدون اینکه نگاهش کنم با دست اشاره میکنم که نمیخوام!

یک چیز مبهمی می گوید و دوباره ضربه میزند به شیشه که بده پایین، شیشه را میدهم پایین و با لحن تند و صدای بلندی میگم "خانم من خودم به یک جای دیگه کمک میکنم هر ماه"

 حرفم را تمام نکرده ام که با لبخند میاد وسط حرفم "چقدر خوب که کمک میکنی... ولی من فقط سلام کردم!  حالا چرا مثل میتی کومان اخم کردی؟ چرا جواب سلام رو نمیدی؟ "

لحنش واقعا شرمنده ام کرد، چقدر بی خودی عصبانی میشویم گاهی. با صدای آرومی گفتم" ببخشید، سلام"

دیگر رفته بود.


 

صحبت از میتی کومان شد یاد ماجرای نطق ناتمام علی مطهری در مجلس افتادم. دیروز یک فیلمی منتشر شده در اینترنت از دقایقی که ایشان دارند پشت تریبون خطابه می خوانند و چند ده نفر نماینده آمده اند مجاور ایشان و در شرف درگیری تن به تن هستند و ایشان با ضرب دست مثال زدنی و داداش کایکو وار ،چند تا کف گرگی و تخت سینه حواله نمایندگان ملت می کنند و یک بنده خدایی مثل توپ قل می خورد و از کادر خارج می شود.

البته بماند که فیلم ادیت شده است و گویا ایشان هم مورد عنایت واقع شده است!

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین
زمان: 2015-06-06 11:52:19

تاریکی

با صدای اذان کمی بیدار می شوم و دوباره چشمها را می بندم. کمی بعد بالاخره بیدار می شوم . همه جا را تاریکی فرا گرفته. لاحاف را با حرکت تندی کنار میزنم و از تخت کنده می شوم، دستم را روی سطح میز کنار تخت آنقدر میکشم و آنقدر همه چیز را زیر رو رو میکنم تا گوشی پیدا شود.

اسکرین گوشی نور کم رمقی می دهد آنقدر که گرمکن را پیدا کنم و بپوشم. سرما خیمه می زند روی آدم وقتی از زیر لاحاف گرم بیرون می آید. تاریکی مطلق است خانه.

خانه ما پر از دیوار کوب های قدیمی است، چراغهایی کم نور با حباب هایی هر کدام به یک رنگ، یادگاری دوران ها. اولی را روشن می کنم تا اتاقم رو نور ملایم زرد بگیرد این را بابا از یک حراجی خریده وقتی من هنوز در این دنیا نبودم.

بعد توی حال می روم و دومی که حباب صورتی دارد را با فرو بردن دستم زیر حباب و پیچاندن لامپ روشن می کنم، این یادگار خانه مادربزرگ است هر وقت روشن می کنم یاد او می افتم.

دیوار کوب صورتی

سومی توی پذیرایی است یک زمانی طلایی بوده اما الان مسی شده. با حباب شفاف عسلی رنگ فکر کنم جزء جهاز مامان بوده.

همیشه اینطور نیست که وقتی هوا تاریک شد بخوابی و با روشن شدن هوا بیدار بشوی. گاه هوا روشن است می خوابی و با تاریک شدن آن بیدار می شوی. خواب بعد از ظهر های زمستان است دیگر.

حالا همه جا را نور خفیف گرفته است. بنظرم اینهایی که چراغهای پر نور روشن می کنند از تاریکی می ترسند.


 محسن چاوشی که یک زمانی با سنتوری و تک آهنگ های زیرزمینی اش غوغا می کرد، حالا آلبوم به آلبوم تاریک تر می شود. ولی من از آلبوم آخرش یک آهنگ (خواب) را خیلی دوست داشتم، یک شعر وهم آلود با تنظیم حرفه ای، خیلی شبیه کارهای جدید سیاوش قمیشی شده. مخصوصا آنجا که می گوید: ما غرق شدیم از بس که اتاق دریا شده بود...

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی
زمان: 2015-06-06 11:52:22

باد

وقتی دبستان می رفتم و یک الف بچه بودم، وقتی توی راه مدرسه باد می وزید و خاک و خل می رفت توی چشمهایم و دستهای کثیفم رو به چشمهایم می مالیدم و وضع بدتر از قبل می شد با انزجار به این فکر می کردم که اصلا این باد جز خرابی و اذیت آدمها کار دیگری هم بلد است؟ مگر این گرده ها مرض دارند که باد باید این طرف و آنطرفشان کند؟ خب همانجا ریخته شوند و همانجا سبز شوند بروند بالا!

حالا این روزها که سرب و آزبست و گوگرد مثل اتاق گاز دارند خفه مان می کنند و همش منظریم چند قطر باران بیاید که همه جا شسته و پاک شوند، یهو "باد" همان پدیده منفور که ظاهرا فقط بلد است خراب کاری کند می آید به نجات ما

عباس آباد - آرش عاشوری نیا

عباس آباد - آرش عاشوری نیا

باد باز هم مثل شلاق می تازد بر پیکر کثیف شهر و کاری می کند که غیر از او هیچ کس از عهده آن بر نمی آید. صبح از خانه بیرون می آیم و برج میلاد و خط آفتاب و سایه روی اندام کوهپایه های البرز را فول اچ دی می بینم و کیف می کنم.

بحثم هواشناسی و آلودگی تهران نیست. بعضی عناصر هستند که خیلی تاثیر دارند اما جدی گرفته نمی شوند ، راه حل تلقی نمی شوند اما حلال مشکلات اند. آنها را دریابیم. مثل وقتی که هیچ منطقی نمی تواند اختلاف دو نفر را حل کند و ناگهان مهربانی چاشنی می شود و منطق های به بن بست رسیده فروتنی می کنند تا راه  برای تفاهم باز شود.


شادی امینی خواننده ای است که خیلی شناخته نشده ولی آنهایی که می شناسند او را، خیلی دوستش دارند. این آهنگ زیبا که با مطلب بالا هم کم ارتباط نیست را گوش کنید لطفا.

 

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم
زمان: 2015-06-06 11:52:27

آقای علائی

دوران دانشجویی که خبری از درآمد نیست و هزینه های جدیدی هم اضافه می شوند، خواه ناخواه یک نگاه اقتصادی بر زندگی آدم سایه می اندازد، همزمان اوج انرژی و سلامت جسمی و غرور جوانی کمک می کند انسان سختی ها را راحت تر از هر وقتی تحمل کند. جامعه هم این واقعیت را درک کرده است کافی بود موقع چونه زدن با فروشنده می گفتیم "بابا ما دانشجویییییم" همون موقع دلش به رحم می اومد و قیمت می شکست (البته الان نمی دونم چطور شده وضع؟)

اول ترم که میشد هنوز از پرداخت شهریه کمر راست نکرده بودیم که استاد ها لیست کتابها را قطار می کردند. یک جایی در طبقه منهای دو پاساژ فروردین بود که پسر جوانی آمده بود یک زیر پله را مثل سنگر های زمان جنگ دو متر گود کرده بود و خودش می رفت آن پایین می نشست و کتابهای دست دوم می فروخت. برخلاف آن گودال عجیب سه چهار تا مغازه پر از کتاب زیر نظر آقای علائی مدیریت می شد.

قاعده تجارتش خیلی جذاب بود برای ما، کتابهای دست دوم را با سی درصد تخفیف می فروخت و آخر ترم همان کتاب را دوباره با هفتاد درصد کسر قیمت می خرید. چه صفی می کشیدند دانشجو ها جلوی آن گودال و علائی تر و فرز روی ماشین حسابش با درصدها بازی می کرد. سینمای نیم بهای شنبه ها و خرید و فروش کتاب های دست صدم برنامه هفتگی ام شده بود. حتی وقتهایی که خودم کتابی لازم نداشتم برای هم اتاقی های شهرستانی که نمی توانستند تهران بیایند این کار را می کردم.

امروز بعد از ده سال بالاخره تصمیم کبری را گرفتم و کتابهای خودم و خواهرم وکلاس زبانها و کنکوری ها و .... تا جایی که صندوق عقب و کمی از صندلی عقب را پر کرده بود بار زدم و رفتم سراغ آقای علائی.

طبقه منهای دو پاساژ فروردین یهو منو برد کلی سال پیش، دیگر داخل اون گودال نبود و با یک نردبان آهنی آمده بود بالا و یک لپ تاپ هم جلوی خودش گذاشته بود. همین که گفتم یادش بخیر اون موقع ها می اومدیم اینجا زمان دانشجویی یهو صورتش باز شد و مثل دوست های قدیمی نگاهم کرد، گفت یادش بخیر اون وقتا یادته اینجا چه خبر بود؟ مثل الان بود؟ بعد متوجه شدم فقط من اونجا ایستادم و خبری از مشتری نیست دیگه. یادته اندیشه سازان و آیندگان و مبتکران و.... همه اونها تموم شد...الان 15 تومن میدن یه سی دی میخرن همه این کتابها رو داره، میریزن تو تبلت و تموم شد رفت. بعد کشو دخل رو کشید بیرون و توش هیچی نبود. می بینی وضع رو؟ همین که میگفت نگاهم رفت به موهای سفید روی شقیقه هایش. این سفیدی مو حس عجیبی به آدم میدهد که در هیچ کلمه ای جا نمیشود.

شغل ها دیگر مثل سابق جاودانه نیستند. یهو یک وسیله اختراع می شود، یک جایی علم جهش می کند و نیازهای زیادی کمرنگ می شوند. بازار بی رحم است و چیزی بجز منفعت نمی فهمد اما پشت این شغل ها آدمهایی هستند که فقط برای منفعت کار نمی کنند. شغل یعنی زندگی وهویت آدمیزاد و آن دانشمندی که زندگی انسانها را آسان تر می کند خبر ندارد زندگی انسانهایی دیگر را هم زیر و رو می کند.

آخرین  کارتون کتاب رو بردم سمت مغازه نمور انتهای راهرو و برگشتم دم پله ها که با علائی حساب و کتاب کنیم دیدم یک پسری هم سن و سال من داره با علائی حرف میزنه، علائی رو به من کرد و گفت: ایشون هم مثل شما مال اون سالهاست، پسر هم برگشت سمت من و دستش رو نزدیک آورد و گفت : سلام.

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف
زمان: 2015-06-06 11:52:28

بی خوابی

دیروز آلرژی همیشگی اومده بود سراغم. یعنی روز دومش بود. روز دوم یعنی اونجایی که گلودرد تبدیل میشه به زکام و سردرد و آبریزش و سنگین شدن و .... خلاصه یک وضع گهی میشه زندگی آدم.

ساعت هفت شب یه اپیزود دکستر دیدم ولی همچنان مدهوش بودم ، رفتم تو رختخواب و نمیدونم چطور شد که دیدم خوابم برده و چراغا خاموش شده! از همون بچگی نسبت به اینطور خواب رفتن حس بدی بهم دست میداد.

گرما و عرق ریزان و لرز معمول مریضی یک طرف و ساعت یک بامداد احساس سیر خواب شدن یک طرف!یک طوری تمام نیاز بدنم به خواب برآورده شده بود تو اون ساعت ابتدایی بامداد که مطمئن بودم باید تا خود صبح به تاریکی نگاه کنم.

انسان وقتی با خودش تنها میشه میفهمه ترسناک ترین لحظات را دارد تجربه می کند. اون کسی که اولین بار سلول انفرادی رو ابداع کرد قطعا بدجوری این تنهایی رو تجربه کرده بوده.

زمان روی سینه آدم قفل میشه و انسان در تاریکی یاد قبر می افتد.

یک ساعتی پتو رو روی سرم کشیدم و لرزیدم تا کمی بهتر شدم. بعد رفتم دماسنج رو گذاشتم تو دهنم و بطری آب رو پیدا کردم و گوشی رو با خودم بردم تو رختخواب. تا نزدیکای چهار اونقدر اخبار و چت های همگروه ها رو خوندم و خسته شدم که خوابم برد.

 

قدیما بلاگر ها یک عشوه شتری داشتند که وقتی یک مدت مثلا حداکثر دو سه هفته ای نمی نوشتند تیتر پست بعدی رو میزدند : "مدتی این مثنوی تاخیر شد!"

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب
زمان: 2018-04-16 15:45:02

گلدون پژمرده من

من همیشه دشمن هرچی گیاه و حیوان و حشره و آبیزی و پرنده بودم ، نه اینکه وسواس داشته باشم که اتفاقا خیلی هم دوستشون دارم ولی بنظرم بیشتر باعث آزردن حیوون بیچاره میشه و اصلا پایان تلخ آخرش رو دوست ندارم. درباره گیاه هم احساسم این بود که زودتر از اون چیزی که انتظار داری از بین میروند (یک نوع کمال طلبی پشت این دوری کردن از گیاهان پنهان بود)

ولی شش هفت ماهی هست که به دنیای گل و گیاه سلام کرده ام. راستش یه بار رفتم گلهای زعیم رو دیدم و دلم حسابی پیش گیاهان گیر کرد. یه شب رفتم و ماشین رو تا خرخره پر گلدون کردم و اومدم.

تجربه بینظیری بود روزهای اول که از خواب بیدار میشدم. بطرز کودکانه ای با گیاهانم دوست شده بودم و صبح باهشون خوش و بش میکردم.

برای عید هم هسته پرتقال سبز کردم که چقدر خوب گرفت و آه از نهاد مهمون ها در اومده بود که ما هم میخواهیم و بعدا برامون تکثیر کن. کم کم احساس باغبانی بهم دست داد و رفتم گلدون های بزرگتر و خاک خریدم و شروع کردم گلدون کوچیک ها رو به گلدون بزرگتر منتقل کردن و به خیال خودم میرفتم که گام های اساسی تر بردارم!

پرتقال ها که خیلی خوب رشد کرده بودند شته زدند و رشد که متوقف شد هیچ، برگ های زرد هم مثل خنجری در قلب هر روز بیشتر شدند. بنجامین ابلق دوست داشتنی ام با اون چهره پاییزی اش هم هر روز دارد خزانی تر میشود و شاید هفتاد درصد برگهایش را از دست داده.انواع مشاوره ها را بکار بستم و اعتراف میکنم اشتباهات زیادی هم در نگهداری گیاهان داشتم. و مثل تیم پزشکی کیارستمی افتاده ام به جون گیاه و هر هفته یک رفتار باهاش میکنم به امید بهتر شدن وضعیت ولی فعلا سیر قهقرایی در پیش گرفته.

دقیقا شبیه بیمارانی شده که شیمی درمانی کرده اند ولی هنوز زندگی را دوست دارند.همزمان برگ های ریزی هم نوک زده اند، خیلی از آنها همان اول خشک می شوند ولی چند روز است که از پایین های گلدون دو سه تا برگ کوچک باز شده اند و دارند با کمترین رمق ممکن به من می گویند که همین فرمون خوبه! دیگر نچرخون لطفا! منم بعد از سه ماه دیگه با دیدن گلدون چوب خشک دلم نمیگیره. احساس سپیده صبحگاهی و آخرای شب رو دارم!

اگر برگ های کوچک باز هم زیاد شدند عکسش رو براتون میزارم اینجا.

بنظرم این قسمت از باغبانی خیلی قشنگ تر از روز های خوش و خرمی و گل منگولی شدن است.

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب , برگ های , کوچک باز , گلدون , گیاهان , میکنم , بزرگتر , دارند , پرتقال , بنظرم , باغبانی
زمان: 2018-04-16 15:45:02

راضی به زحمتت نبودیم عباس آقا

به لطف فناوری ارتباطات خبر ها که عموما خوب نیستند خیلی زود قلب آدم را نشانه می روند.

فقط "شیرین" ، "خانه دوست کجاست" و "مثل یک عاشق" را از او دیدم. اینکه الان هوس کرده ام بروم بقیه فیلم هایش را هم ببینم مثل تلنگر همکلاسی نیمکت پشتی دوران دبستان است که هم درد می گیرد هم بیدار میکند، چرا هرکس می میرد تازه برایمان مهم می شود؟

واضح ترین و محبوب ترین تصویری که در ذهن از آقای کیارستمی دارم عکس جلد شهروند امروز بود که در حیاط خانه قدیمی اش ایستاده بود و با شلنگ داشت باغچه اش را آب میداد. اوج سالهای نا آرام دولت محمودی بود و خیلی ها در فکر رفتن بودند اما آقای کیارستمی با این حالتش آرامش عجیبی در رثای ماندن به من منتقل میکرد.

خیلی دنبال این عکس رضا معطریان گشتم و تقریبا ناامید شده بودم از پیدا کردنش.

اما از همه بهتر مجموعه هایی بود که از گزینش و تقطیع اشعار بزرگان عرضه کرده بود، یکی از همان حرکت هایی بود که صدای انتقاد خیلی ها را بلند کرده بود ولی بنظرم خیلی هایی که اهل شعر نبودند یا از حجم سنگین این کتاب ها می ترسیدند را به خوبی با ادبیات کلاسیک آشتی داده بود و با یک نقل قول که ابتدای کتاب حافظش گذاشته بود جواب همه آنها را داده بود: باید مطلقا مدرن بود!

تقریبا همه آثار آن مجموعه را دارم و از همه بهتر و دوست داشتنی تر سعدی است و آن بیتی که روی جلد نوشته بود

           "همه از دست غیر ناله کنند / سعدی از دست خویشتن فریاد"

از اون کتاب دو تا خریدم تا دومی رو به کسی که اهلش بود هدیه کنم.

از بین همه واکنش های این کمتر از بیست و چهار ساعت از خداحافظی آقای کیارستمی از یادداشت مسعود بهنود خیلی لذت بردم مخصوصا این فراز آخر:

"وقتی [مرتضی] ممیز رفت گفتم چه می گویی، [کیارستمی]گفت غول سبیلوی ما خوب بود که می ماند اما این یک سال آخر راضی به زحمتش نبودیم. الان در زبانم تلخ گذشته که بگویم عباس آقا بودنت را می خواستیم و راضی به زحمتت در این سه چهار ما اما نبودیم."

 

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب , برگ های , کوچک باز , گلدون , گیاهان , میکنم , بزرگتر , دارند , پرتقال , بنظرم , باغبانی , آقای کیارستمی , داده بود , همه بهتر , هایی بود , کیارستمی , نبودیم
زمان: 2018-04-16 15:45:04

اشتباه

چند روز پیش یکی از مشتری های چند سال پیش دفترخونه اومده بود تا آپارتمانی که قبلا اینجا خریده بود  رو منتقل کند به یک نفر دیگه. از قضا اون موقع تازه سامانه آنلاین ما راه افتاده بود و قسمت مهمی از اطلاعات باید دستی وارد میشد توسط ما (الان خیلی تغییر کرده) و من تو ورود اطلاعات اشتباه کرده بودم و همون موقع فهمیدم اما سیستم نوپا قسمت اصلاح نداشت و من دوباره اطلاعات صحیح سند و وام و مبلغ بدهی و این چیزا رو ارسال کرده بودم.

حالا بعد 4 سال اومده بود و اولش اصلا یادم نبود ماجرای 4 سال پیش رو (طبیعتا صبحانه امروز صبح هم دیگه شما یادت نمی ماند!) خلاصه چند روز درگیر دعوا با اداره ثبت بودیم که چرا تو سیستم این بنده خدا 180 میلیون بدهی داره به بانک و .... این وسط این زن و شوهر نگون بخت با موتور ده بار رفند اداره ثبت و اومدند اینجا و سردفتر ما هم به ظن اینکه اشتباه از طرف ثبت بوده و الان دارند موش به حرکت درمیارند طی مذاکرات تلفنی یک شستشوی اساسی داد کارمند های بیچاره رو و رئیس اونها هم لج کرد و گفت اصلا پرونده رو ارجاع میدم بالا تا بروید اونجایی که نادر رفت و...

النهایه فردا اول وقت که تمرکزم برگشت سرجاش نشستم سوابق رو از اول تا آخر از تو بایگانی کشیدم بیرون و فهمیدم متهم ردیف اول خودم بودم. خیلی حس سختی است . خیلی زود اول به سردفتر گفتم و بعدش هم زن و شوهر صاحب ملک اومدن و معذرت خواستم و گفتم که من همون موقع سند اصلاحی هم فرستادم ولی هر دو سند اشتباه و صحیح تو سیستم ثبت شده. راستش من هم چون روزهای اول سیستم آنلاین بود کم لطفی کردم و قضیه رو پیگیری نکردم بالاخره این دو تا سند اشتباه و صحیح تکلیفشون چی میشه؟

ولی دیگه کار از کار گذشته بود و اونطرف لج کرده بودند و این بنده خدا که اتفاقا افسر نیروی انتظامی بود و بسیار بسیار نرم و انسانی برخورد میکرد دو هفته است که رفته سیستم رو اصلاح کنه و هنوز برنگشته!

همه اشتباه ها براحتی قابل اصلاح و معذرت خواهی نیست و هرچقدر هم سریع و لحظه ای و غیر عمدی باشند ، برای ما هزینه دارند، البته معذرت خواهی کردن به موقع خیلی کار ها رو راحت میکنه!

اون سند اصلاحی بالاخره بعد از چهار سال برجسته شد و اینطوری که اولش فکر میکردم نرفت توی بایگانی راکد.... همه کارهای ما شبیه دانه های ریز روی خاک پاشیده می شوند و روزگار بالاخره همه اونها رو سبز میکنه و از زیر خاک میاییند بیرون. خدا کنه بجای علف هرز گل های خوش رنگ برویند.

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب , برگ های , کوچک باز , گلدون , گیاهان , میکنم , بزرگتر , دارند , پرتقال , بنظرم , باغبانی , آقای کیارستمی , داده بود , همه بهتر , هایی بود , کیارستمی , نبودیم , بنده خدا , سند اصلاحی , سند اشتباه , معذرت خواهی , این بنده , اداره ثبت , سال پیش , اومده بود , کرده بودم , همون موقع , چند روز , سیستم , اشتباه , معذرت , اطلاعات , بالاخ
زمان: 2018-04-16 15:45:05

افطار تا سحر

آب روان که جاری میشه اگر راهی نباشه راهی باز میکنه و اگر باز نشه آنقدر اونجا می ایستد که اون بستر تسلیم میشه و.... خلاصه سنگ هم تسلیم سماجت آب میشه آخرش!

حالا نقل جامعه ماست که شبیه اون آب داره رفتار میکنه.

این روزها که ماه رمضان و تابستان همراه هم شده اند خیلی جاها به طرح افطار تا سحر پیوسته اند. سینما، رستوران کافی شاپ ، مرکز خرید و النهایه خیابان ها. اضافه کنید به این ها بازی های یورو 2016 و والیبال و حتی کوپا آمریکا!

جولانگاه قلیون دیگه چایی خونه های سیبیل بازار جنوب شهر نیست، دیگه از بوی تند تنباکوی میوه ای که از جلوی یه مغازه میزنه بیرون نمیشه فهمید کجا دارند قلیون میکشند، فوتبالی که تماشایش در ورزشگاه ها تک جنسیتی بود و بساط پخش آن در سینما ها هم جمع شد حالا در کافه هایی که از طرح افطار تا سحر بهره می برند پخش می شود و قلیون هایی که کنار پایه میز پارک می کنند و همکاری تهویه های قدرتمندشان حتی میز کناری هم وجودش را احساس نمی کند. دوران تابلو های سیگار نکشید هم تمام شده و کافیست نخ اول را آتش بزنید تا با زیرسیگاری ازتان پذیرایی کنند.

جامعه یاد گرفته راه رو برای خودش باز کنه، گاه

به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند،

گاه نرم و آهسته....از افطار تا سحر.

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب , برگ های , کوچک باز , گلدون , گیاهان , میکنم , بزرگتر , دارند , پرتقال , بنظرم , باغبانی , آقای کیارستمی , داده بود , همه بهتر , هایی بود , کیارستمی , نبودیم , بنده خدا , سند اصلاحی , سند اشتباه , معذرت خواهی , این بنده , اداره ثبت , سال پیش , اومده بود , کرده بودم , همون موقع , چند روز , سیستم , اشتباه , معذرت , اطلاعات , بالاخ , طرح افطار , قلیون , افطار , جامعه , تسلیم , میکنه
زمان: 2018-04-16 15:45:06

حق سرقفلی

هر روز صبح که از روی پله برقی های پل عابر نرم نرم پایین می اومدم و به صورت خمار و خواب آلود همشهری ها نگاه میکردم، می رسیدم به مسافر کش های پر ولعی که برای ترغیب هر چه بیشتر مسافر ها ماشین ها رو طوری بیخ خروجی پله برقی پارک کرده بودند و در ها رو چار طاق باز گذاشته بودند که باید کلی به خودت پیچ و تاب میدادی تا بتونی این سد لعنتی رو رد کنی....

همیشه اولین فحش صبحگاهی رو اونجا خرج میکردم.

بالاخره اعتراض ها کارساز شد و بعد از یکی دو سال، پلیس یا شهرداری اومدن کلی گاردریل و آهن تو زمین فرو کردند که دیگه دست هیچ ماشین و مسافر کشی به اون یه تیکه زمین خالی نمیرسه. و حالا آرامش برگشته. مسافرکش ها رفتند. همونهایی که به قیافه می شناختم شون.

مخصوصا اون مرد مو قشنگه ، موهای لخت و آبشار گونش شبیه این زن های تیزرهای تبلیغ شامپو بود. همیشه با دیدنش به این فکر می کردم که وقتی این بابا جوانتر بوده و بخاطر تیپ اغواکننده اش چقدر هوادار داشته در بین جنس مخالف و اصلا به فکرش خطور میکرده که روزگاری باید جلوی پل عابر برای شکار مسافر روزی صد بار با مسافرکش های عبوری سر شاخ بشه؟

آرامش و نظم به اون یه تیکه زمین خالی که معلوم نبود بالاخره جزء خیابون حساب مشه یا پیاده رو؟ برگشت و همسایه ها و پیاده ها دیگه در عذاب نیستند ولی یه حقی این وسط گم شده و اونم حق سرقفلی همون مسافر کش های قانون شکن است!

به هر حال اونها دو سال اونجا خاک خوردند و چند تا مسیر و خط رو جا انداختند و کم کم درآمد کسب کردند و مثل هر کارگری روی اون درآمد حساب باز کردند، حالا یهویی یه نیروی قهریه اومده سفره اونها رو جمع کرده.

بنظرم درست این بود که از نیروی قهریه روز اول استفاده می کردند ولی وقتی دو سال گذشته در سایه این بی اعتنایی مجریان قانون باید روش بینا بینی استفاده کرد و مثلا یک ایستگاه برایشان بسازند و یک اصلاح هندسی در آنجا ترتیب دهند.

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب , برگ های , کوچک باز , گلدون , گیاهان , میکنم , بزرگتر , دارند , پرتقال , بنظرم , باغبانی , آقای کیارستمی , داده بود , همه بهتر , هایی بود , کیارستمی , نبودیم , بنده خدا , سند اصلاحی , سند اشتباه , معذرت خواهی , این بنده , اداره ثبت , سال پیش , اومده بود , کرده بودم , همون موقع , چند روز , سیستم , اشتباه , معذرت , اطلاعات , بالاخ , طرح افطار , قلیون , افطار , جامعه , تسلیم , میکنه , تیکه زمین خالی , نیروی قهریه , زمین خالی , تیکه زمین , پله برقی , مسافر , اونها , درآمد , نیروی , استفاده , قهریه , پیاده , مسافرکش , ماشین , بودند , اونجا , بالاخره , آرامش
زمان: 2018-04-16 15:45:07

اککککک...هی

معمولا عادت داریم درباره قسمت های پلید وجودمان حرف نزنیم، همیشه درباره آروزی موفیت و امیدوار بودن به خوشبختی اطرافیان شناخته و ناشناخته داد سخن می دهیم، فراون!

اما تعریف نمی کنیم که گاهی برای کنف شدن و شکست خوردن و نابود شدن بعضی ها چقدر لحظه شماری می کنیم و بعضا شادمانی می کنیم!

من درباره خودم دارم حرف میزنم وگرنه شما که گل اید...، گل. لطفا سپر ها را بندازید

متاسفانه وضعیت آنطور که حدس میزدم و پیش بینی می کردم پیش نرفته هنوز و احتمالا نخواهد رفت.

آنها همدیگر را دوست دارند سخت. قرار نیست پسره گه بازی دربیاره و بزنه زیر میز. دختره ازش خسته که نشده ، بیشتر و بیشتر هم دوستش داره. اصلا اون روزی که من منتظرش بودم سر نمیرسه که عقده ای درونم از فرط شادی قهقه بزنه.

دارند عروسی می کنند و حجله عزا تو دلم پرپا شده. دلم ناکام از دنیا رفت.

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب , برگ های , کوچک باز , گلدون , گیاهان , میکنم , بزرگتر , دارند , پرتقال , بنظرم , باغبانی , آقای کیارستمی , داده بود , همه بهتر , هایی بود , کیارستمی , نبودیم , بنده خدا , سند اصلاحی , سند اشتباه , معذرت خواهی , این بنده , اداره ثبت , سال پیش , اومده بود , کرده بودم , همون موقع , چند روز , سیستم , اشتباه , معذرت , اطلاعات , بالاخ , طرح افطار , قلیون , افطار , جامعه , تسلیم , میکنه , تیکه زمین خالی , نیروی قهریه , زمین خالی , تیکه زمین , پله برقی , مسافر , اونها , درآمد , نیروی , استفاده , قهریه , پیاده , مسافرکش , ماشین , بودند , اونجا , بالاخره , آرامش , دارند
زمان: 2018-04-16 15:45:08

کائنات

روز جمعه همزمان تو دو تا گروه تلگرامی مشغول رایزنی بودیم برای قرار سینما گذاشتن و فیلم دیدن. یک گروه جمعه عصر را انتخاب کرده بودند و گروه دیگری شنبه عصر. جمعه عصر کار مهمی داشتم که اصلا معلوم نبود کی تموم میشه. همون اول معذرت خواهی کردم و گفتم نمی تونم باهاتون بیام.

ولی شنبه عصر زمان خوبی بود. سینما و فیلم را هم انتخاب کرده بودیم و مانده بود چه ساعتی دقیقا بلیط بخریم.

عصر جمعه شد و سوار ماشین شدم و رفتم سراغ کارم. ترافیک از اون چیزی که پیش بینی کرده بودم هم بیشتر بود. سرما تازه وارد شهر شده بود و چهره خشن زمستان کاملا پیدا بود. بخاری ماشین بعد از مدتها مثل سشوار باد گرم می وزید. خلاصه از این سر شهر به اون سر شهر و از این اتوبان به اون اتوبان کارم انجام شد. تو راه برگشت راه آنقدر خلوت و خالی بود که دوباره سورپرایز شدم. با آهنگ "جان جوانی" ابی نفهمیدم چطور اون طرف شهر رو به اینطرف شهر وصل کردم.

نزدیک های خونه به ساعت روی کنسول ماشین نگاه کردم و دیدم نیم ساعت تا شروع فیلم مونده. تابلو سبز رنگ "حکیم غرب" رو که تو "یادگار" دیدم بی درنگ پیچیدم تو رمپ و راهم رو بطرف پردیس کوروش عوض کردم. به آقای رگبار زنگ زدم و گفتم منم دارم میام، با خوشحالی و تعجب استقبال کرد و گفت پارکینگ سینما جا نداره و هرجا خالی دیدی پارک کن. بیست دقیقه هم دنبال جای پاک گشتم تا بالاخره چپیدم تو یک سوراخی.

ده دقیقه وقت داشتم و دو فرسخ بالاتر از سینما پارک کرده بودم. پنج دقیقه تا سینما دویدم. آسانسور های همیشه شلوغ با من مهربان بودند و دو سوت رسیدم جلوی گیشه.دختر بلیط فروش گفت برای "جامه دران" بلیط سانس آخر رو داریم. گفتم من همین سانس 5 دقیقه دیگه رو میخوام. گفت تموم شده! گفتم فقط یکی میخوام دوستام داخل اند. گفت معلوم نیست کجا بیافتی ها؟ گفتم بلیط رو بده.

تو شلوغی پر هیاهوی جمعه شب سینما رفتم دم سالن و دوستان رو پیدا کردم. در یک دقیقه باقی مانده چاق سلامتی کردیم و رفتیم داخل. هر کس دنبال شماره و ردیف صندلی خودش بود. و صندلی من برعکس حرفی که دختر بلیط فروش گفته بود افتاد دقیقا کنار دوستان! اون هم از بین سیصد چهارصد تا صندلی! واقعا برایم مهم نبود فیلم قشنگی خواهم دید یا نه، دوستان هم کلی خوشحال شدند. بعد یک عکس سلفی سینمایی خطی هم گرفتیم . به آقای رگبار که اون هم دوباره متعجب شده بود از این جریانات گفتم من هیچ وقت به نشانه ها و تصادفات و اتفاقات اینطوری زندگی اعتقاد نداشتم. ولی مثل اینکه این دفعه واقعا "کائنات" من رو آورد پیش شما!

شب از نیمه گذشته بود که رسیدم خونه.تلگرام رو باز کردم و رفتم توی اون یکی گروه که ببینم قرار فردا به کجا رسید؟ یکی از بچه ها براش کار پیش اومده بود و قرار تقریبا قطعی، کنسل شده بود....

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب , برگ های , کوچک باز , گلدون , گیاهان , میکنم , بزرگتر , دارند , پرتقال , بنظرم , باغبانی , آقای کیارستمی , داده بود , همه بهتر , هایی بود , کیارستمی , نبودیم , بنده خدا , سند اصلاحی , سند اشتباه , معذرت خواهی , این بنده , اداره ثبت , سال پیش , اومده بود , کرده بودم , همون موقع , چند روز , سیستم , اشتباه , معذرت , اطلاعات , بالاخ , طرح افطار , قلیون , افطار , جامعه , تسلیم , میکنه , تیکه زمین خالی , نیروی قهریه , زمین خالی , تیکه زمین , پله برقی , مسافر , اونها , درآمد , نیروی , استفاده , قهریه , پیاده , مسافرکش , ماشین , بودند , اونجا , بالاخره , آرامش , دارند , دختر بلیط فروش , شده بود , آقای رگبار , بلیط فروش , دختر بلیط , کرده بودم , انتخاب کرده , شنبه عصر , عصر جمعه , جمعه عصر , سینما , دقیقه , دوستان , صندلی , ماشین , میخوام
زمان: 2018-04-16 15:45:08

تلگرام

این روزها تلگرام در اوج است. صبح های زود تو مترو به چشمهای خواب آلود و اسکرین موبایل ها که نگاه میکنم فقط تلگرام می بینم. وقتی برای دو ساعت از دسترس خارج می شود خبرگزاری ها تا معاون وزیر پیگیر می شوند، معاون وزیر هم می گوید همین الان تلگرامش به خوبی دارد کار می کند، یک حالت فخر فروشانه طور!

گروه ها، ربات ها و هم اینک کانال ها عرصه را بدست گرفته اند. مسابقه ای با حضور همه راه افتاده. فیسبوک با آن گردن کلفتی اش بطور محسوسی خلوت شده.

چند روز پیش سایت ها مصاحبه مفصلی با جوانک روسی منتشر کرده بودند که موسس و برنامه نویس و مدیر و همه کاره تلگرام است. معروف است به زاکربرگ روسیه! اولش یک شبکه اجتماعی بسیار محبوب در روسیه راه می اندازد و بعدا که خیلی بزرگ می شود این شبکه دولت 300 میلیون دلار این شبکه رو ازش میخره و این بابا که از اپوزسیون هم هست میاد لندن و تلگرام رو تاسیس میکنه. میگفت هر 4 ماه یکبار دفترکارش رو به یک کشور دیگه منتقل میکنه البته یک گروه 4 نفره هستند کلهم.

بعد میگفت این تلگرام هیچ منبع درامدی نداره و ماهی یک میلیون دلار هم خرج داره. معمولا استراتژی این شرکت های صرفا هزینه بر این است که مثل یک نهال آنرا آبیاری میکنند و موقعی که خوب بالغ شد صد برابر یا هزار برابر خرجی که کردند میفروشند به یک سازمان خر پول.

حالا میلیون ها کاربر، از معاون وزیر تا همین آدم معمولی های مترو باید منتظر تصمیمات سهام داران جدید بشوند.

تراژدی تلخی که یکبار گوگل با منحل کردن شبکه اجتماعی گوگل ریدر  و چند سال بعد با تخته کردن کامل آن برای گروه کوچک اما مهمی از کاربران اینترنت آن زمان اجرا کرد. البته ما ایرانی ها دیگر پوستمان کلفت شده و با توقیف و تعطیلی و لغو و منتفی و تا اطلاع ثانوی و این قبیل عبارات سطل آب سرد گونه، بیگانه نیستیم.

تلگرام مردنی ست، رابطه را به خاطر بسپار.


این آهنگ پایانی تاتر کالیگولا خیلی قشنگ بود. خود تاتر به من نچسبید زیاد. متن به اون خوبی چه بازیگرهایی...

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب , برگ های , کوچک باز , گلدون , گیاهان , میکنم , بزرگتر , دارند , پرتقال , بنظرم , باغبانی , آقای کیارستمی , داده بود , همه بهتر , هایی بود , کیارستمی , نبودیم , بنده خدا , سند اصلاحی , سند اشتباه , معذرت خواهی , این بنده , اداره ثبت , سال پیش , اومده بود , کرده بودم , همون موقع , چند روز , سیستم , اشتباه , معذرت , اطلاعات , بالاخ , طرح افطار , قلیون , افطار , جامعه , تسلیم , میکنه , تیکه زمین خالی , نیروی قهریه , زمین خالی , تیکه زمین , پله برقی , مسافر , اونها , درآمد , نیروی , استفاده , قهریه , پیاده , مسافرکش , ماشین , بودند , اونجا , بالاخره , آرامش , دارند , دختر بلیط فروش , شده بود , آقای رگبار , بلیط فروش , دختر بلیط , کرده بودم , انتخاب کرده , شنبه عصر , عصر جمعه , جمعه عصر , سینما , دقیقه , دوستان , صندلی , ماشین , میخوام , معاون وزیر , میلیون دلار , شبکه اجتماعی , این شبکه , تلگرام , میلیون , معاون , البته , برابر , میگفت , میکنه , اجتماعی , روسیه
زمان: 2018-04-16 15:45:10

کتاب فروش

تو قطاری که سمت کرج می رفت نشسته بودم و دست فروش ها را نظاره نشسته بودم. دست فروشی اومد که با بقیه فرق میکرد. یک کیسه برزنتی پر از کتاب همراهش بود. با صدای بلند و اعتماد به نفس خیلی خوب شروع کرد به تبلیغ:

"خانمها آقایان! کتاب مصاحبه با 25 کارآفرین برتر ایرانی! خوندنن این کتاب رو به همه شما پیشنهاد میکنم! لازم نیست حتما کتاب را بخرید، فقط چند دقیقه نگاه کنید، به کتاب نه نگویید، ارزش کتاب خیلی بیشتر از اینهاست..."

بین صندلی ها راه افتاد و سی چهل تا کتاب رو بین مسافرهای کم علاقه و بعضا علاقه مند پخش کرد. خودش هم از نگاه ما محو شد. چند دقیقه گذشت قطار در ایستگاه متوقف شد، خبری از کتاب فروش نشد. ردیف کناری ام یک گروه هفت نفری از دختر و پسرهای جوون نشسته بودند. یکی از پسرها که خیلی جذب کتاب شده بود پولش رو آماده کرده بود تا به کتاب فروش بده. دختر روبروییش با شوخی گفت فکر کنم هدیه داد و رفت... یکی دیگه گفت ده هزار تومن میخوای واسه این بدی؟ خب برو دانلود کن! پسره که بیشتر توجهش به کتاب بود با خونسردی گفت کتابی که چاپ شده رو نباید دانلود کرد.

رسیدیم به ایستگاه بعدی. باید پیاده می شدم. خبری از کتاب فروش نشد. آمدم سمت پله های قطار و نیم طبقه رو آمدم پایین که از در واگن برم بیرون. کتاب فروش ایستاده بود منتظر مشتری هاش. خیلی دوست داشتم همه کنجکاویم رو با یک سوال برطرف کنم. پرسیدم فکر نمی کنی ممکنه مسافرها با کتابهات از در اون طرفی برن بیرون؟ با لبخند گفت : نه! گفتم قیافه همه اون بیست سی نفر رو یادته؟ با انگشتش پسری رو نشون داد که کتاب دستش بود و داشت می خوند و یک اسکناس ده تومنی رو زیر جلد کتاب گرفته بود: ببین الان میخواد بیاد پولش رو بده. گفتم ولی تو خیلی خوشبینی، خیلی راحت میشه این کتاب ها رو دزدید! باز هم با لبخند و صدای آرومتر گفت: کسی کتاب نمی دزده!

درهای قطار باز شده بود و ما فرصت ادامه این گفتگو رو از دست دادیم.


 

از شنیدن این آهنگ فریدون خیلی لذت می برم


بلاگفا دوباره سرور هایش ترکید و بعد از یک هفته قطعی حالا برگشته و همه پست ها و نظرات شهریور از بین رفته. پست آخر رو دوباره کپی پیست کردم. طبیعتا همه باید عصبانی باشند، ولی من اصلا احساس بدی ندارم. چرا یادمان می رود هیچ چیز همیشه از آن ما نخواهد بود؟

برچسب ها: پسرهای ایرانی , داد انگار , فرودگاه جده , برخورد , فرودگاه , ایرانی , انگار , سعودی , اولین , آمدند , برگشتم , زیارتی , گفتند , دادگاه , گذرنامه , پسرهای , انرژی , اتوبوس , خ , هایی است , این ذهن , خلق کردن , گاهی باید , کارت های , این فقط , فقط ذهن , کارت هایی , کامپیوتر , پیچیده , مایوس , امیدوار , بارها , تواند , متوجه , استفاده , برنامه , میکرد , آدمهای , خواستن , حسودی , حقارت , توصیف , کمبود , اشتباه , حسادت , زندگی , طلایی درست کردم , رنگ طلایی درست , رنگ طلایی , درست کردم , رنگ های , جوهر نمک , طلایی درست , تنهایی چقدر , ماه است , اینکه , تنهایی , طلایی , وسایل , فروشی , مغازه , قدیم , پایگاه چندم آگاهی , ستوان فلانی , ندهد آزاد , آزاد نمی , پیدا کردیم , پایگاه چندم , روی گوشی , رقمی روی , چندم آگاهی , آگاهی , بازپرس , فلانی , میگفت , ستوان , شماره , بی , دختر توی , اون دختر , جلوه کردن , خوبی بود , معنای زندگی , غیر فعال , کرده بود , صدا قطع , ربنای شجریان , چند دقیقه , سالن طنین , فکر کنم , داده اند , زندگی , مولانا , کرد , شده است , میتی کومان , دست اشاره , این خانم , ماشین , ایشان , اشاره , راننده , کومان , میکنم , میزند , بنزین , بیدار , آنقدر , تاریکی , آلبوم , لاحاف , زمانی , نمی شوند , دارند , همانجا , چشمهایم , آقای علائی , یادش بخیر , بخیر اون , دست دوم , کتابهای دست , پاساژ فروردین , آمده بود , کرده بود , طبقه منهای , علائی , زندگی , گودال , کتابهای , جوانی , نگاهم , یادته , منف , انسان , تجربه , تاریکی , بامداد , خوابم , رختخواب , برگ های , کوچک باز , گلدون , گیاهان , میکنم , بزرگتر , دارند , پرتقال , بنظرم , باغبانی , آقای کیارستمی , داده بود , همه بهتر , هایی بود , کیارستمی , نبودیم , بنده خدا , سند اصلاحی , سند اشتباه , معذرت خواهی , این بنده , اداره ثبت , سال پیش , اومده بود , کرده بودم , همون موقع , چند روز , سیستم , اشتباه , معذرت , اطلاعات , بالاخ , طرح افطار , قلیون , افطار , جامعه , تسلیم , میکنه , تیکه زمین خالی , نیروی قهریه , زمین خالی , تیکه زمین , پله برقی , مسافر , اونها , درآمد , نیروی , استفاده , قهریه , پیاده , مسافرکش , ماشین , بودند , اونجا , بالاخره , آرامش , دارند , دختر بلیط فروش , شده بود , آقای رگبار , بلیط فروش , دختر بلیط , کرده بودم , انتخاب کرده , شنبه عصر , عصر جمعه , جمعه عصر , سینما , دقیقه , دوستان , صندلی , ماشین , میخوام , معاون وزیر , میلیون دلار , شبکه اجتماعی , این شبکه , تلگرام , میلیون , معاون , البته , برابر , میگفت , میکنه , اجتماعی , روسیه , کتاب فروش , فروش نشد , شده بود , چند دقیقه , این کتاب , نشسته بودم , نشسته , لبخند , دانلود , علاقه , دقیقه , ایستگاه
زمان: 2018-04-16 15:45:11