بی خوابی

دیروز آلرژی همیشگی اومده بود سراغم. یعنی روز دومش بود. روز دوم یعنی اونجایی که گلودرد تبدیل میشه به زکام و سردرد و آبریزش و سنگین شدن و .... خلاصه یک وضع گهی میشه زندگی آدم.

ساعت هفت شب یه اپیزود دکستر دیدم ولی همچنان مدهوش بودم ، رفتم تو رختخواب و نمیدونم چطور شد که دیدم خوابم برده و چراغا خاموش شده! از همون بچگی نسبت به اینطور خواب رفتن حس بدی بهم دست میداد.

گرما و عرق ریزان و لرز معمول مریضی یک طرف و ساعت یک بامداد احساس سیر خواب شدن یک طرف!یک طوری تمام نیاز بدنم به خواب برآورده شده بود تو اون ساعت ابتدایی بامداد که مطمئن بودم باید تا خود صبح به تاریکی نگاه کنم.

انسان وقتی با خودش تنها میشه میفهمه ترسناک ترین لحظات را دارد تجربه می کند. اون کسی که اولین بار سلول انفرادی رو ابداع کرد قطعا بدجوری این تنهایی رو تجربه کرده بوده.

زمان روی سینه آدم قفل میشه و انسان در تاریکی یاد قبر می افتد.

یک ساعتی پتو رو روی سرم کشیدم و لرزیدم تا کمی بهتر شدم. بعد رفتم دماسنج رو گذاشتم تو دهنم و بطری آب رو پیدا کردم و گوشی رو با خودم بردم تو رختخواب. تا نزدیکای چهار اونقدر اخبار و چت های همگروه ها رو خوندم و خسته شدم که خوابم برد.

 

قدیما بلاگر ها یک عشوه شتری داشتند که وقتی یک مدت مثلا حداکثر دو سه هفته ای نمی نوشتند تیتر پست بعدی رو میزدند : "مدتی این مثنوی تاخیر شد!"


زمان: 2018-04-16 15:45:02