کائنات

روز جمعه همزمان تو دو تا گروه تلگرامی مشغول رایزنی بودیم برای قرار سینما گذاشتن و فیلم دیدن. یک گروه جمعه عصر را انتخاب کرده بودند و گروه دیگری شنبه عصر. جمعه عصر کار مهمی داشتم که اصلا معلوم نبود کی تموم میشه. همون اول معذرت خواهی کردم و گفتم نمی تونم باهاتون بیام.

ولی شنبه عصر زمان خوبی بود. سینما و فیلم را هم انتخاب کرده بودیم و مانده بود چه ساعتی دقیقا بلیط بخریم.

عصر جمعه شد و سوار ماشین شدم و رفتم سراغ کارم. ترافیک از اون چیزی که پیش بینی کرده بودم هم بیشتر بود. سرما تازه وارد شهر شده بود و چهره خشن زمستان کاملا پیدا بود. بخاری ماشین بعد از مدتها مثل سشوار باد گرم می وزید. خلاصه از این سر شهر به اون سر شهر و از این اتوبان به اون اتوبان کارم انجام شد. تو راه برگشت راه آنقدر خلوت و خالی بود که دوباره سورپرایز شدم. با آهنگ "جان جوانی" ابی نفهمیدم چطور اون طرف شهر رو به اینطرف شهر وصل کردم.

نزدیک های خونه به ساعت روی کنسول ماشین نگاه کردم و دیدم نیم ساعت تا شروع فیلم مونده. تابلو سبز رنگ "حکیم غرب" رو که تو "یادگار" دیدم بی درنگ پیچیدم تو رمپ و راهم رو بطرف پردیس کوروش عوض کردم. به آقای رگبار زنگ زدم و گفتم منم دارم میام، با خوشحالی و تعجب استقبال کرد و گفت پارکینگ سینما جا نداره و هرجا خالی دیدی پارک کن. بیست دقیقه هم دنبال جای پاک گشتم تا بالاخره چپیدم تو یک سوراخی.

ده دقیقه وقت داشتم و دو فرسخ بالاتر از سینما پارک کرده بودم. پنج دقیقه تا سینما دویدم. آسانسور های همیشه شلوغ با من مهربان بودند و دو سوت رسیدم جلوی گیشه.دختر بلیط فروش گفت برای "جامه دران" بلیط سانس آخر رو داریم. گفتم من همین سانس 5 دقیقه دیگه رو میخوام. گفت تموم شده! گفتم فقط یکی میخوام دوستام داخل اند. گفت معلوم نیست کجا بیافتی ها؟ گفتم بلیط رو بده.

تو شلوغی پر هیاهوی جمعه شب سینما رفتم دم سالن و دوستان رو پیدا کردم. در یک دقیقه باقی مانده چاق سلامتی کردیم و رفتیم داخل. هر کس دنبال شماره و ردیف صندلی خودش بود. و صندلی من برعکس حرفی که دختر بلیط فروش گفته بود افتاد دقیقا کنار دوستان! اون هم از بین سیصد چهارصد تا صندلی! واقعا برایم مهم نبود فیلم قشنگی خواهم دید یا نه، دوستان هم کلی خوشحال شدند. بعد یک عکس سلفی سینمایی خطی هم گرفتیم . به آقای رگبار که اون هم دوباره متعجب شده بود از این جریانات گفتم من هیچ وقت به نشانه ها و تصادفات و اتفاقات اینطوری زندگی اعتقاد نداشتم. ولی مثل اینکه این دفعه واقعا "کائنات" من رو آورد پیش شما!

شب از نیمه گذشته بود که رسیدم خونه.تلگرام رو باز کردم و رفتم توی اون یکی گروه که ببینم قرار فردا به کجا رسید؟ یکی از بچه ها براش کار پیش اومده بود و قرار تقریبا قطعی، کنسل شده بود....


زمان: 2018-04-16 15:45:08