کتاب فروش

تو قطاری که سمت کرج می رفت نشسته بودم و دست فروش ها را نظاره نشسته بودم. دست فروشی اومد که با بقیه فرق میکرد. یک کیسه برزنتی پر از کتاب همراهش بود. با صدای بلند و اعتماد به نفس خیلی خوب شروع کرد به تبلیغ:

"خانمها آقایان! کتاب مصاحبه با 25 کارآفرین برتر ایرانی! خوندنن این کتاب رو به همه شما پیشنهاد میکنم! لازم نیست حتما کتاب را بخرید، فقط چند دقیقه نگاه کنید، به کتاب نه نگویید، ارزش کتاب خیلی بیشتر از اینهاست..."

بین صندلی ها راه افتاد و سی چهل تا کتاب رو بین مسافرهای کم علاقه و بعضا علاقه مند پخش کرد. خودش هم از نگاه ما محو شد. چند دقیقه گذشت قطار در ایستگاه متوقف شد، خبری از کتاب فروش نشد. ردیف کناری ام یک گروه هفت نفری از دختر و پسرهای جوون نشسته بودند. یکی از پسرها که خیلی جذب کتاب شده بود پولش رو آماده کرده بود تا به کتاب فروش بده. دختر روبروییش با شوخی گفت فکر کنم هدیه داد و رفت... یکی دیگه گفت ده هزار تومن میخوای واسه این بدی؟ خب برو دانلود کن! پسره که بیشتر توجهش به کتاب بود با خونسردی گفت کتابی که چاپ شده رو نباید دانلود کرد.

رسیدیم به ایستگاه بعدی. باید پیاده می شدم. خبری از کتاب فروش نشد. آمدم سمت پله های قطار و نیم طبقه رو آمدم پایین که از در واگن برم بیرون. کتاب فروش ایستاده بود منتظر مشتری هاش. خیلی دوست داشتم همه کنجکاویم رو با یک سوال برطرف کنم. پرسیدم فکر نمی کنی ممکنه مسافرها با کتابهات از در اون طرفی برن بیرون؟ با لبخند گفت : نه! گفتم قیافه همه اون بیست سی نفر رو یادته؟ با انگشتش پسری رو نشون داد که کتاب دستش بود و داشت می خوند و یک اسکناس ده تومنی رو زیر جلد کتاب گرفته بود: ببین الان میخواد بیاد پولش رو بده. گفتم ولی تو خیلی خوشبینی، خیلی راحت میشه این کتاب ها رو دزدید! باز هم با لبخند و صدای آرومتر گفت: کسی کتاب نمی دزده!

درهای قطار باز شده بود و ما فرصت ادامه این گفتگو رو از دست دادیم.


 

از شنیدن این آهنگ فریدون خیلی لذت می برم


بلاگفا دوباره سرور هایش ترکید و بعد از یک هفته قطعی حالا برگشته و همه پست ها و نظرات شهریور از بین رفته. پست آخر رو دوباره کپی پیست کردم. طبیعتا همه باید عصبانی باشند، ولی من اصلا احساس بدی ندارم. چرا یادمان می رود هیچ چیز همیشه از آن ما نخواهد بود؟


زمان: 2018-04-16 15:45:11